اومدم یه چیزایی بنویسم و برم. حس میکنم آخرین آدم زندهی روی زمین هستم. حتی مطمئن نیستم انقدر بتونم دووم بیارم تا یه روز دیگه بیام و این نوشته رو بخونم. بابا چند ماهه سر کار نمیره. من هم نمیتونم برم دانشگاه. مامان و خواهرم هم مدرسه ندارن. به شدت شرایط ملتهبیه. روزهاشون یا به دعوا و اعلام تنفر از هم میگذره یا به قهر. خیلی سخت شده. اینکه همهش باید توی خونه باشیم سختترش هم کرده. میدونی دارم فکر میکنم چطوری باید زنده از این شرایط بیرون اومد. هیچی به ذهنم نمیرسه. تا الان یه ثبت خودکشی توی پرونده پزشکیم داشتم. نمیدونم چقدر بتونه ادامه زندگیم رو تحت تاثیر قرار بده. با خودم میگم این دو ماه رو تا پایان امتحاناتم میرم کتابخونه تا دور بشم از فضای خونه. شاید برای خواهرم هم عضویت کانون پرورش فکری رو بگیرم. نمیدونم. آدما رو توی اینستاگرام دنبال میکنم. چه زندگیهای آرومی به نظر میرسن! دوستم پریسا دغدغهش اینه که بره کنار درخت و گلها و از کتاباش عکس بگیره برای صفحهش. چقدر رنگی!دلم میخواست این روزای سخت رو کنار دوستام باشم. ولی فهمیدم هیچکدومشون باهام صادق نیستن. حرفایی که دارم میفهمم هر کدوم دربارهم زده آزارم میدن. البته این هم آزارم میده که من به این آدما اعتماد داشتم یه روزی. فکر نکنم دیگه بتونم مثل قبل باهاشون برنامه بیرون رفتن و گردش داشته باشم. حتی دیگه نمیتونم حرفامو بزنم بهشون...دیشب از خدا خواستم زندگیم رو بگیره. خودم نمیخوام این کارو بکنم ولی میخوام اون این کارو برام انجام بده. همه چیز برام سیاهه. چیزی رو نمیبینم. حالا دیگه حتی مامان داره با کلمات آشنا باهام حرف میزنه نمیفهمم. دیشب هم که پیش خاله بودم حس میکردم خیلی دورم ازش. نمیدونم چی م
برچسب:
نویسنده: یوسف موسویپور
تاريخ: سه
شنبه
7 تير
1401 ساعت: 18:30